رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

سفر به استانبول

1394/9/9 10:17
نویسنده : رومینا
888 بازدید
اشتراک گذاری

پسرم / شاهم / بزرگم ٬ آرامشم ٬ پنبه ی نرم و نازکم ....

نفسم ....

امید و جوونی نومیناااااااااا و بابا یی....

قدرت جسمی و روحی من 

آبی من .

سبز من .  سبز بمونی پسرم .

امروز 42 ماهگی رادوین عزیزمه 

 احساساتش خیلی قوی تر از قبل شده   روزی 50 بار میگه نومیناااااااااا عاشقتم و دوستت دارم  و با اون دستهای کوچولوش صورتمو میگیره و بهت زول میزنه میگه  دوستت دارم . چند روز پیش برای خواب ظهر رادوین رو اماده میکردم و براش داستان میگفتم تا اینکه دستهای من و گرفت و تو چشمهام زول زد و با نگاهای معصومانه اش   من رو غرق احساسات کرد  و گفت نومیناااااااااا عاشقتم   اون لحظه  اشک تو چشمام جمع شده بود و اصلا دوست نداشتم اشکم رو رادوین ببینه  و احسان هم از کار من خنده اش گرفته بود و میگفت  حالا چرا گریه میکنی ؟  هم خنده ام گرفته بود و هم گریه  رادوین هم  تعجب کرده بود محبت

 

 

 

 تقریبا دوهفته ایی بود که دنبال بلیط  بودیم که بتونیم هتل خوب و نزدیک مرکز   پیدا کنیم .و ما شنبه  23 ابان  راهی سفرمون  شدیم . 

 

من و بابایی و رادوین و مامانی و خاله نگین  

 

رادوین کمی تو فرودگاه خسته شده بود  و انتظار اینکه سوار هواپیما بشه کلافه  اش کرده بود 

خودم هم که از ترس   حال خوشی نداشتم  همش یاد دوست نی نی وبلاگم  می افتادم که سقوط  کردن . بخاطر شدت باد  سه ساعت و نیم  پروازمون طول  کشید 

و ساعت 10 شب  به فرودگاه اتاتوک رسیدیم . و لیدرمون اومده بود دنبالمون و ما رو به هتل برد . تو اون فاصله رادوین  خسته  شده بود و خوابید . 

 

 

فردا صبح  که بیدار شد و رفتیم برای صبحونه   رادوین    نگاه میکرد و میگفت  نومینااااااااااااااا  روسریت کوووووووووو؟تعجبخندهخنده

 

 

براش عجیب بود که چرا خانوما روسری  ندارن  خنده

 

 

 

روز یکشنبه  تعطیل و شهر کمی خلوت بود 

 

 

 

قیمت میوه و خوراکی  خیلی ارزون بود 

 

بیشتر این سفر ما کاری بود و  این یک هفته رو  ما فقط دنبال کارهای شخصی خودمون بودیم و نتونستیم که جاهای  تاریخی  رو ببینیم .

 

 

 

رادوین خوشحال  در حال بازی 

 

 

 

 

 

 

 

رادوین رو بردیم شهر بازی مرکز خرید و کلی بازی کرد 

 

هر چیزی رو که میدید میگفت برام بخرید 

 

از اینجا کلی لباس گرم برده بودیم  و ولی بسیار هوا خوب بود فقط  اخر شبها کمی هوا سرد میشد 

 

 

شبها تو  خیابون استقلال پر از رقص و اواز و شادی بود و همه  گیتار و ویالون سل میزدن و میخوندند. پر از ایرانی در حال قدم زدن  بودن  واقعا احساس نمیکردیم تو کشور  دیگه ایی هستیم چون اینقدر ایرانی زیاد بودن و همه فارسی صحبت میکردن . ولی  هیچ کدوم از ترک ها انگلیسی بلد نبودن و باید با زبان اشاره صحبت میکردیم  و پانتومیم  بازی میکردیم تا منظورمون رو بفهمونیم .

ولی یه سری از فروشنده ها  از بس ایرانی اونجا رفته  فارسی بلد بودن و برای من جالب بود 

 

رادوین و مجسمه 

 

  

 

تو یه خط بودن ماشینها برام خیلی جالب بود  و صدای بوق   خیلییییییییی کم شنیده  میشد 

 

 

 

 

 

 

 

مزه بستنی هاااااااااااا فوق العاده  بود  بدون اسانس   خیلیییییییییییییییییییی خوشمزه بود خوشمزه

 

 

 

 

 

 

 

 

اصلا مزه کباب ترکی رو دوست نداشتم  دو. روز بود که  اصلا غذای  باب دلم رو نخورده بودم و رادوین هم همینطور زیاد غذا ها رو دوست نداشت 

دلم قرمه سبزی میخواست   دنبال  رستوران ایرونی بودم و لی تو مسیرمون نبود . 

 تا اینکه تو عثمان بی   راه که میرفتیم    چشمم به مرغ  افتاد و گفتم به نظر خوشمزه   میاد 

 

 

 

 

 

رادوین  حسابی اون روز غذا خورد و باعث تعجبم شد  بیشتر مرغ  رو رادوین نوش جان  کرد . خودم هم حسابی غذا  خوردم  و لذت بردم . بابایی هم از همه غذاها تو اون مدت راضی به نظر میرسید.

 

 

 مکدونالد 

 

 

 

 

 

این خیابون تکسیم   پر از کافه های خوشگل  بود  و اون شب هوا سرد شده بود 

 

 

صدف های خوشمزه 

 

 

رادوین  دیگه عصر که میشد   خسته و کلافه به نظر میرسید  کمی  هم ما رو کلافه میکرد ولی بابا احسان با صبوری  باهاش کنار می اومد . 

 

 

 

ساعت 1 شب  میدان تکسیم  و تا صبح  همه در حال  اواز خوندن و شادی بودن 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از  یک هفته  خوش گذشتن  جمعه ساعت 1 شب  پروازمون بود و موقع برگشت چون  هم جهت باد بودیم 2 ساعت و نیمه رسیدیم   خیلییییییییییییی خسته  خسته خسته بودیم و تا قزوین  بابایی با سختی رانندگی کرد 

و  تا سه روز مشغول  جمع اوری وسایل  ها بودیم  و رادوینم  میگه چراااااااااااااااااااااااا  اومدیم خونمون  او.نجا میموندیم  غمگین

قیافه من :تعجبخنده

 

و پنجشنبه  هم خونه سونیا  جون دعوت بودیم  و من و اردلان گفتیم  که هوس شمال کردیم  و یهویی تصمییم گرفتیم که  فردا صبح بریم پاشاکی  و لاهیجان 

و صبح زود اماده شدیم و رفتیم حلیم سحر  و و صبحونه رو خوردیم و راه افتادیم 

 

 

 

بازی این دو تا وروجک 

 

 

خونه مادربزرگ سونیا  نارنج چیدیم 

 

 

 

 

 

و شب رفتیم لاهیجان   (شیخ زاهد گیلانی )

 

ریحانه و المیرا و رادوین 

 

هنر عکاسی بابایی پشت  بام سبز لاهیجان 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (5)

نظرات (6)

مامان و مهزیار
9 آذر 94 11:24
همیشه به گشت و سفر و تفریح عزیزم. کدوم هتل بودیم خانمی؟
رومینا
پاسخ
سلام عزیزم ممنونم ما هتل لیون بودیم نزدیکی هتل به محلی که ما کار داشتیم برامون مهم بود. و ما از صبح تا شب تو هتل نبودیم تا از امکاناتش استفاده کنیم .
نیلوفر
9 آذر 94 11:34
واااای دلم آب شد رومینا جون من عااااااشق استانبولم. منم این مشکل رو داشتم که اینا انگلیسی بلد نیستن من ترکی بلد نیستم خلاصه اصلا یه وضعی بود هردفعه تا این که خلاصه الان یک ساله که میرم کلاس های سفارت ترکی باد گرفتم میدونی خیلی واجبه آخه اگه خدا بخواد میخوام برم اونجا زندگی کنم عکساتون خیلی قشنگ بود برام خیلی خاطره انگیز بود مرسی که گذاشتی
رومینا
پاسخ
سلام نیلوفر جونم خوبی . چه عالیییییییییییی پس حسابی ترکی یاد گرفتی . ما باید این دفعه شما رو به عنوان مترجم با خودممون ببریم
مامان ملی و کوروش
9 آذر 94 17:33
به به چه عکسای زیبایی خوشحالم همه چیز بر وفق مرادت بوده و بهتون حسابی خوش گذشته بخصوص رادوین قلقلی که رنگ و روش حسابی باز شد ه بچه
رومینا
پاسخ
مامان گل پسر
11 آذر 94 11:40
42 ماهگیت مبارک رادوین جووونمممم .. وای رومینا جون این پست هم عالی ی ی ی ی خیلی لذت بردم.. همیشه شاد و موفق باشی..
رومینا
پاسخ
مرسی عزیزم
کیان
14 آذر 94 10:25
وای خاله جون من پیش خودم گفتن چرا از رادوین جون اینا خبر نیستها پس بگو رفته بودید دردر وای منم دلم خواست. راستی چه کار خوبی کرده بودید با خودتون کالسکه سفری برده بودید. این بوس هم برای رادوین
رومینا
پاسخ
کیان جوووونم حسابی جات خالی بود تو شهر بازییییییییییییییییییییی اره کالسکه عصایی واقعا برامون عالی بود
مامان ela
15 آذر 94 18:13
خیلی پست قشنگی بود لزت بردم واقعا باحال بود عزیزم ایشالله همیشه به شادی طی کنی زندگیت رو لذت بردم از عکسا مخصوصا خوراکیا خخخه رادوین جونمو ببوس به آقا احسان هم سلام برسون
رومینا
پاسخ
مرسی عاطفه عزیزم