سفر به استانبول
پسرم / شاهم / بزرگم ٬ آرامشم ٬ پنبه ی نرم و نازکم ....
نفسم ....
امید و جوونی نومیناااااااااا و بابا یی....
قدرت جسمی و روحی من
آبی من .
سبز من . سبز بمونی پسرم .
امروز 42 ماهگی رادوین عزیزمه
احساساتش خیلی قوی تر از قبل شده روزی 50 بار میگه نومیناااااااااا عاشقتم و دوستت دارم و با اون دستهای کوچولوش صورتمو میگیره و بهت زول میزنه میگه دوستت دارم . چند روز پیش برای خواب ظهر رادوین رو اماده میکردم و براش داستان میگفتم تا اینکه دستهای من و گرفت و تو چشمهام زول زد و با نگاهای معصومانه اش من رو غرق احساسات کرد و گفت نومیناااااااااا عاشقتم اون لحظه اشک تو چشمام جمع شده بود و اصلا دوست نداشتم اشکم رو رادوین ببینه و احسان هم از کار من خنده اش گرفته بود و میگفت حالا چرا گریه میکنی ؟ هم خنده ام گرفته بود و هم گریه رادوین هم تعجب کرده بود 
تقریبا دوهفته ایی بود که دنبال بلیط بودیم که بتونیم هتل خوب و نزدیک مرکز پیدا کنیم .و ما شنبه 23 ابان راهی سفرمون شدیم .
من و بابایی و رادوین و مامانی و خاله نگین

رادوین کمی تو فرودگاه خسته شده بود و انتظار اینکه سوار هواپیما بشه کلافه اش کرده بود
خودم هم که از ترس حال خوشی نداشتم همش یاد دوست نی نی وبلاگم می افتادم که سقوط کردن . بخاطر شدت باد سه ساعت و نیم پروازمون طول کشید
و ساعت 10 شب به فرودگاه اتاتوک رسیدیم . و لیدرمون اومده بود دنبالمون و ما رو به هتل برد . تو اون فاصله رادوین خسته شده بود و خوابید .
فردا صبح که بیدار شد و رفتیم برای صبحونه رادوین نگاه میکرد و میگفت نومینااااااااااااااا روسریت کوووووووووو؟


براش عجیب بود که چرا خانوما روسری ندارن 


روز یکشنبه تعطیل و شهر کمی خلوت بود



قیمت میوه و خوراکی خیلی ارزون بود
بیشتر این سفر ما کاری بود و این یک هفته رو ما فقط دنبال کارهای شخصی خودمون بودیم و نتونستیم که جاهای تاریخی رو ببینیم .



رادوین خوشحال در حال بازی







رادوین رو بردیم شهر بازی مرکز خرید و کلی بازی کرد
هر چیزی رو که میدید میگفت برام بخرید


از اینجا کلی لباس گرم برده بودیم و ولی بسیار هوا خوب بود فقط اخر شبها کمی هوا سرد میشد



شبها تو خیابون استقلال پر از رقص و اواز و شادی بود و همه گیتار و ویالون سل میزدن و میخوندند. پر از ایرانی در حال قدم زدن بودن واقعا احساس نمیکردیم تو کشور دیگه ایی هستیم چون اینقدر ایرانی زیاد بودن و همه فارسی صحبت میکردن . ولی هیچ کدوم از ترک ها انگلیسی بلد نبودن و باید با زبان اشاره صحبت میکردیم و پانتومیم بازی میکردیم تا منظورمون رو بفهمونیم .
ولی یه سری از فروشنده ها از بس ایرانی اونجا رفته فارسی بلد بودن و برای من جالب بود

رادوین و مجسمه
تو یه خط بودن ماشینها برام خیلی جالب بود و صدای بوق خیلییییییییی کم شنیده میشد




مزه بستنی هاااااااااااا فوق العاده بود بدون اسانس خیلیییییییییییییییییییی خوشمزه بود 








اصلا مزه کباب ترکی رو دوست نداشتم دو. روز بود که اصلا غذای باب دلم رو نخورده بودم و رادوین هم همینطور زیاد غذا ها رو دوست نداشت
دلم قرمه سبزی میخواست دنبال رستوران ایرونی بودم و لی تو مسیرمون نبود .
تا اینکه تو عثمان بی راه که میرفتیم چشمم به مرغ افتاد و گفتم به نظر خوشمزه میاد




رادوین حسابی اون روز غذا خورد و باعث تعجبم شد بیشتر مرغ رو رادوین نوش جان کرد . خودم هم حسابی غذا خوردم و لذت بردم . بابایی هم از همه غذاها تو اون مدت راضی به نظر میرسید.

مکدونالد



این خیابون تکسیم پر از کافه های خوشگل بود و اون شب هوا سرد شده بود

صدف های خوشمزه

رادوین دیگه عصر که میشد خسته و کلافه به نظر میرسید کمی هم ما رو کلافه میکرد ولی بابا احسان با صبوری باهاش کنار می اومد .


ساعت 1 شب میدان تکسیم و تا صبح همه در حال اواز خوندن و شادی بودن







بعد از یک هفته خوش گذشتن جمعه ساعت 1 شب پروازمون بود و موقع برگشت چون هم جهت باد بودیم 2 ساعت و نیمه رسیدیم خیلییییییییییییی خسته خسته خسته بودیم و تا قزوین بابایی با سختی رانندگی کرد
و تا سه روز مشغول جمع اوری وسایل ها بودیم و رادوینم میگه چراااااااااااااااااااااااا اومدیم خونمون او.نجا میموندیم 
قیافه من :

و پنجشنبه هم خونه سونیا جون دعوت بودیم و من و اردلان گفتیم که هوس شمال کردیم و یهویی تصمییم گرفتیم که فردا صبح بریم پاشاکی و لاهیجان
و صبح زود اماده شدیم و رفتیم حلیم سحر و و صبحونه رو خوردیم و راه افتادیم


بازی این دو تا وروجک


خونه مادربزرگ سونیا نارنج چیدیم





و شب رفتیم لاهیجان (شیخ زاهد گیلانی )

ریحانه و المیرا و رادوین

هنر عکاسی بابایی پشت بام سبز لاهیجان


سفر به استانبول 




